زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سیم آخر

                

 

به من نگو که نمیشه.... 

از روزگار نگو.... 

از قصه ی همیشگی انسانها نگو 

از این که من تنها فرد نیستم که این خواسته رو دارم نگو

 

به من نگو که دیگران هم منطقی بودند در این مواقع!

من به دیگران کاری ندارم .

من الان فقط و فقط خودم رو می بینم .

 

بگذار برای یک بار هم شده فقط خودم رو ببینم 

و بخوام فقط اونجوری که دوست دارم پیش بره٬ 

کاری به دنیا ندارم٬ کاری به رسم روزگار ندارم 

 

کاش میشد تغییر بدم .

من برایش مدتها صبر کرده بودم!!
به من نگو که دست من از تغییر کوتاهه٬ به من نگو که کاری از من بر نمیاد .

بگذار تغییر بدم..... بگذار مال خودم کنم.... من مدتها بهش فکر کردم٬ برایش خیال بافی کردم٬ برایش رویا ساختم٬ برایش بهترینها رو در ذهنم ساختم!
این انصاف نیست که روزگار نخواهد .

 

این انصاف نیست که حالا که موقعیتش پیش اومده تا رویا رو به واقعیت تیدیل کنم٬ مجبورم کنی که بپذیرم نه تنها واقعیت بلکه رویا رو هم باید از دست بدم! 

 

به من نگو که هنوز نوبت من نرسیده .

به من نگو که قسمت است و سکوت کن٬  به من نگو که شکایت نکن که دلم پر است از این همه بی انصافی! 

 

پس چرا کارگر نیست این جمله: از هر دست بدهی از همان دست میگیری!!! 

 

دل من پر است از این عدل ظاهری! 

 

به من هیچ چیز نگو! 

 

 

 

حرمت شکنان!!!

پسربچه ای با لباس ژنده ، دست و صورنی کثیف و تیره به همراه تنبکش وارد اتوبوس شد. اتوبوس به راه افتاد و پسربچه شروع به زدن و خواندن کرد هرچند که چیزی از آواز او فهمیده نمی شد اما تنبک را خوب می زند. 

 

 

پس زمینه ی موسیقی او صدای کمک خواستن و پول جمع کردنش بود که از دیگران تقاضا می کرد. ناگهان زنی نشسته در صندلی ، در مقابل من، با چنان غضبی به بچه نگاه کرد و داد کشید : " بس کن، نزن ، نخون " که نه تنها پسرک بلکه تمام  نگاهها به سویش چرخید.  

 

زن شروع کرد به شکایت : " توی ماه محرم، آواز خوندنت چیه! آهنگ می زنی؟؟ شادی می کنی؟؟! اون هم در ماه عزا ! دیگه هیچی حالیشون نیست…."  

 

 

بغل دستی اش که او هم چون من تعجب کرده بود گفت: " از روی دل خوش نیست. این راه پول درآوردن این بچه است! "

-         " با عروسی و شادی می خواد توی این ماه پول در بیاره؟؟ دیگه چی ؟؟ حرمت همه چیز شکسته شده!! " 

 

 

نگاهش با نگاهم تلاقی کرد و ثابت ماند . می دانستم که از من تایید می خواهد یا می خواهد بداند اگر با او مخالفم ، بیشتر از حرمت شکنی بگوید. 

 

 

نه تایید کردم، نه تکذیب . چراکه اگر او قبول ندارد من که قبول دارم تفکر و نظر هرکس محترم است! 

 

 

فقط در ذهنم به دنبال جواب سوالم می گشتم:

" آیا این طرز تفکر ، شایسته یک ایرانی با قدمت تمدن و فرهنگی چند هزارساله است؟؟ "

.

.

.

.

.

-          حرمت شکنان!!! به یاد عاشورا افتادم و تغییر معنی این کلمه!  

  

 

 

 

 

 

در یک قدمی!

 

 

 

تمام محبتت را به پای دوستت بریز اما نه تمام اعتمادت را

 

تنها زندگی کردن همیشه یکی از آرزوهای من بوده. نه اینکه از روی افسردگی یا منزوی بودن باشه اما اینکه خودم برای خودم زندگی کنم، به دور از برنامه ریزی ها و دلواپسی های دیگران برام خیلی لذت بخشه. البته باید اعتراف کنم که همیشه در رویاهام ،زندگی مستقل در خونه ی مستقل اون هم به همراه یک کارگاه سفالگری( مجسمه سازی) در زیرزمین خونه بوده با یک راحتی برای نشستن جلوی تلویزیون و یک کامپیوتر و البته کتابخونه ای پر از کتاب به بزرگی دیوار همون مهمون خونه ای که توی ذهنمه     و یک پنجره ای سرتاسر که به باغچه ای پر از گل که خودم کاشته باشمشون راه داشته باشه !!! 

فقط همین ! نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر! و البته سکوت تا بتونم در اون خونه فکر کنم!

 هر چند چیزی که در ذهنمه خیلی مفصل تر از اینی هست که گفتم!

 

از رویا که بگذریم، برمیگردیم به واقعیت. حالا این تنهایی برای من میسر شده البته نه در اون خونه و نه با اون شرایط اما همین یک هفته با خود بودن هم غنیمتی است .روزی که همه به مسافرت رفتند خوشحال بودم از این فرصت که بعد از مدتها دوباره به دستش آوردم اما متاسفانه خیلی سریع از بین رفت. 

 

 

احساس خوبی ندارم .

تا حالا این حالت رو با این شدت حس نکرده بودم.

تا حالا در این موقعیت قرار نگرفته بودم.

تا به حال مورد اتهام قرار نگرفته بودم .اتهامی که به حق نیست.  آن هم در زمانی که سعی می کردم به گونه ای رفتار کنم که درست برعکس اتهام زده شده بود.

 

اتهام به کاری که نکردم!
اتهام به نداشتن احساسی که ازش سرشار بودم! 

  

 

حال خوبی ندارم.

متهم شدن آن هم به ناحق همیشه انسان رو وادار به دفاع از خود می کنه ، آن هم تا زمانی که به اتهام زدگان ثابت بشه که اشتباه می کنند اما جالب اینجاست با اینکه می دانم حق چیست ، با اینکه خودم به احساس خودم واقفم، با اینکه عمق این سوتفاهم رو درک می کنم اما دیگر تلاشی برای متقاعد کردن کسی( یا کسانی) که من رو متهم کردند نمی کنم!! 

 

وقتی به جایی میرسی که دیگه نظر دیگران برات مهم نیست، اینکه اونها به درستی راجع به تو فکر می کنند و یا به اشتباه ، اون وقته که تلاشی برای رفع این اتهام نمی کنی......... که اگر رفع هم بشه تغییری در زندگی تو و آنها ایجاد نمیشه ........ 

 

همه ی این حرف ها یک طرف اما با این احساس از دست رفته چطور میشه کنار اومد:

کسی رو که مدتها گرامی میداشتی و برایش ارزش قائل بودی ، کسی که در نظر تو جایگاه ویژه ای داشت ، با کوچکترین بهانه ای راجع به تو قصاوت می کنه، حکم صادر میکنه و حتی فرصت دفاع رو هم بهت نمیده! 

  

دستم بوی گل میداد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند اما هیچکس فکر نکرد که شاید من گلی کاشته باشم... 

  

 

اومدن دوستان، فردا، نعمتی است در این حال پریشان!  

 

 

از سر دلتنگی

 

      

 

 

        نمیگویم فراموشم مکن هرگز  

                                           ولی گاهی به یاد آور رفیقی را  

 
                                                                             که میدانی نخواهی رفت از یادش  

 

 

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زندگی هدیه خداست به تو، طرز زندگی کردن تو هدیه توست به خدا

 

چند سال پیش بود و من کم سن و سال( هر چند که سال آخر دانشگاه بود ). با کسی دوست بودم که از نظر دیگران باشخصیت ترین٬ مهربانترین٬ هدفمندترین٬منطقی ترین٬ ... پسری بود که تا به حال دیده شده بود!! 

به یاد میارم که همیشه همین صفت ها را راجع به او از دوستانم میشنیدم و در اوایل آشنایی خوشحال بودم از اینکه بعد از این همه سختگیری به خودم ٬به درستی به احساسم آزادی عمل داده بودم! 

 

در دور هم جمع شدن های دوستانه٬ در حفظ ادب٬ در بحث های علمی و در خیلی چیزهای دیگر که مربوط به علم یا ادب و یا معاشرت های چند ساعته میشد او بهترین بود و مایه ی افتخار! اما در بحث های دونفره٬ در تصمیم گیری های شخصی ٬ در ایجاد جاذبه در یک رابطه او بی استعدادترین بود! 

 

من از اینجور انسانها در زندگی کم ندیدم٬ هر چند که تعدادشون زیاد هم نیست اما چیز مشترکی که در همه ی این افراد بود( اعم از دختر و پسر):  اعتقاد به برتر بودن جبر زمانه بر اراده شان! 

 

به یاد میارم آن فرد خیلی چیزها رو از دست می داد. خیلی از موقعیت ها و همچنین خیلی از روابطش با دیگران فقط به این دلیل که : من کاری نمی تونم بکنم. این رابطه تموم شدنیه!! 

 هیچ وقت برام قابل فهم نبوده که چطور کسی از از دست دادن دیگری ناراحت و افسرده میشه درحالی که هیچ تلاشی برای ماندن آن فرد نکرده! 

 

  علاوه بر کمبود اراده ٬ اعتقاد نداشتن به اینکه 

 روش جذب کردن دیگران ٬  

 نحوه بحث کردن در به دست آوردن نتیجه ی دلخواه ٬  

 انعطاف پذیری و یا گاهی سرسختی برای زنده نگه داشتن یک رابطه 

  و ...

  هنر است و در این قرن لازمه ی زندگی!  

 

بعد ار آشنایی با اینگونه افراد به این نتیجه رسیدم که صرفا انسان خوبی بودن و طبق اصول اخلاقی زندگی کردن نمیتونه باعث خوشبختی انسان بشه . اکتفا کردن به اخلاق٬ چیزی که  پدر و مادرهامون به ما یاد دادند٬ کافی نیست .  هرچند که شاید در ظاهر ما رو بهترین انسان نشون بده اما به تنهایی ما رو به جایی نخواهد رسوند!  

 

دیگر نباید خودمون رو با دوران نسل گذشته مقایسه کنیم. آنها در یک دنیای دیگر زندگی می کردند و ما در یک دنیای دیگر با انسانهایی متفاوت!! 

دنیایی که حتی باید روش دوست داشتن رو هم یاد بگیریم. 

نحوه ی بیان احساساتمون رو یاد بگیریم.  

دنیا دنیاییست که همه چیز در آن یاد گرفتنیست!  

برای همین دیگر هیچ عذر و بهانه ای پذیرفته نیست ! 

 

 

 

·      " همه رویاهای ما می توانند محقق شوند. اگر ما شجاعت دنبال کردن آنها را داشته باشیم. "  

           والت دیسنی  

 

 

 

Fairytale....Alexander Rybak

 

از وقتی کرم سیب موزیک ویدیوی این آهنگ Alexander Rybak رو توی facebook گذاشت، من عاشق این آهنگ شدم 

 

از اینجا می توانید دانلود کنید 

 

Lyrics Fairytale

 

 

Years ago, when i was younger
I kinda liked a girl I knew
She was mine and we were sweethearts
That was then, but then it’s true

 
 

I’m in love with a fairytale
Even though it hurts
Cause I don’t care if I lose my mind
I’m already cursed

 

 

Every day we started fighting
Every night we fell in love
No one else could make me sadder
But no one else could lift me high above

I don’t know what I was doing
When suddenly we fell apart
Nowadays I cannot find her
But when I do we’ll get a brand new start

 

 

I’m in love with a fairytale
Even though it hurts
Cause I don’t care if I lose my mind
 I’m already cursed

  

She’s a fairytale, Yeaaah 

Even though it hurts
Cause I don’t care if I lose my mind
  I’m already cursed 

 

 

دوری او از من یا من از او؟؟!!

 

بالاخره تموم شد٬ البته نه گرفتاری من بلکه دوری از وبلاگ نویسی!!!    

نمی دونم در طالع من چی نوشته شده که باید همه چیز رو ۲ بار امتحان کنم! چه در موقعیت های خوب که شانس ها با هم دوتا دوتا ظاهر میشن و چه موقعیت های ناراحت کننده که گرفتاری ها هم دوبل به سراغ بنده میان! 

 

و حالا باز هم موندن در خانه ٬ صرف نظر کردن از کویر مصر و مرنجاب ٬ گذشتن از مسافرتهای چند روزه با دوستان و چشم دوختن به کتاب و آزمون تا بلکه فرجی بشه و من هم یه کورسوی امیدی توی دلم روشن بشه به آینده ای متفاوت. 

 

امروز ظهر وقتی داشتم آماده میشدم که برم برای مصاحبه٬ به یاد سالهای دور افتادم٬ سالهایی که در نظرم خیلی دوره دور بود . به اون زمانهایی که وقتی می خواستم به سر جلسه ی امتحان مدرسه برم که چون کنکور عظمت یک غول رو برام در اون زمان داشت٬ ۱۰ تا صلوات نذر میکردم( نه کمتر ٬نه بیشتر!) تا امتحانم رو خوب بدم و آبروی شاگرد اول بودن رو حفظ کنم!!!  

فقط ۱۰ صلوات ٬ اما با همین نذر کوچک ٬چنان ایمان عمیقی به موفق شدنم پیدا میکردم که تمام استرس ها و نگرانی ها به یکباره از من دور میشد . 

 

و امروز هرچه قدر که به نذرم اضافه میکردم٬ هر چه قدر که با او شرط می بستم٬ هر چه قدر که با او قول و قرار میذاشتم ٬ باز هم حضور شکی در موفقیت من حس میشد و تمام وجودم از دل نگرانی لبریز بود! 

 

خدا همان خداست با همان قدرت اما من دیگر همان من نیستم و این همان چیزیست که مرا میآزارد.... 

 

 

 

گاهی باید یادآوری کرد که: 

 

 

 

برای آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان 

 ندارد .  

پائولو کوئلیو 

 

 

 

 کاش فقط کمی به این دو جمله فکر می کردیم .فقط کمی!! 

 

 

  

         -----------------------------------------------------------------------------

 *عذرخواهی من را به دلیل کوتاهی ام در سر نزدن به وبلاگ هایتان بپذیرید لطفا. شدیدا درگیرم تا یکی دو ماه دیگر  

 

اشکهای دیگران را به نگاههای پراز شادی نمودن بهترین خوشبختی است .

                  

 

بهنود شجاعی هم رفت!

 

امروز صبح حکم اعدامش رو اجرا کردند. پسری که در سن 17 سالگی در یک دعوای دسته جمعی در پارک ونک موجب کشته شدن پسری دیگر شده بود...

 

 

دیشب وقتی وکیلش صحبت می کرد و می گفت که سالهاست همه، از هنرپیشه ها و بازیگران گرفته تا چهره های سرشناس بین المللی خواستار رضایت ولی دم و لغو حکم اعدام  این نوجوان شده اند ، به یاد مادران و پدرانی افتادم که فرزندان خود را روی تخت بیمارستان می بینند، فرزندانی که دچار مرگ مغزی شده اند و و آنها با استناد به علم ناقص بشر از  زندگی پر هیاهوی این جگر گوشه هایشان نا امید میشوند ، از زنده بودن قلب آنها چشم پوشی می کنند تا بلکه با مرگ کامل فرزندشان ، زنده بودن کامل انسانهای دیگر را 100 درصد کنند.

 

 

من جای پدر و مادر آن پسر کشته شده نیستم و نمی توانم احساس حقیقی آنها را درک کنم اما می دانم اینکه از یک درصد احتمال برگشت دوباره ی فرزندت به زندگی بگذری و بگذاری اعضای بدن او را به دیگران پیوند بزنند دشوارتر از  بخشش نوجوانی است که با نبخشیدن تو زندگی اش را از دست می دهد. چه تو ببخشی چه نبخشی فرزندت بر نمی گردد!

 

 

به هر حال ولی دم رضایت نداد و بهنود شجاعی اعدام شد!

 

 

جای یک سوال باقی است: آیا امشب اولیای دم راحت خواهند خوابید؟؟؟!! 

 

 

                    

 

  

*چنان باش که به همه بتوانی بگوئی چون من باش ! ( کانت ) 

 

<<